
تو این مدت اتفاقات غم انگیز اما عجیبی افتاد....مام شدیم عروسکهای خیمه شب بازی خدا جون..
مثل اینکه خیلی هم تو این مدت حال کرد کلی هم تو دلش به من خندید
یه 10 روزی داشتم دق میکردم اینقدر عصبی بودم که حسابی اطرافیان رو غاز (گاز)گرفتم یعنی اذیت کردم...
خدارو شکر اینقدر دوسم دارن که تحمل میکنن و به دل نمیگیرن...اگرچه که عذاب وجدانش واسم موند...
کم عصبی بودم که دیگه پدرو مادرم یعنی در واقع پدرم یه غاز گنده تر من رو گرفت
دیگه داشتم خفه میشدم.....3روز شام و نهار نخوردم پام رو از اتاقم بیرون نذاشتم....
اینقدر بهم فشار اومده بود که دیدم اینجوری نمیشه تو خونه بمونم دیگه چیزی ازم باقی نمیمونه...
همیشه در مواقع ناراحتی به خواهرم زنگ میزنم و با وجود بزرگترین غمها همه چیز درست میشه
اما تو تمام اون مدت خبری ازش نگرفتم خودم میدونستم نوشداروی من اونجاست اما...
خلاصه گرسنگی هم بدجور بهم فشار آورده بود(از اونجاییکه خیلی هم شکمو هستم
...
از طرفی هم نمیتونستم خونه رو به مقصد میهمانی خونه خواهر جون و خاله جون وندا ایناو دوستداران دیگه ترک کنم...
چون کلی کارای نیمه تمام تو خونه داشتم...
نمیتونستم فکر اون غاز بابام رو هم از سرم بیرون کنم یا بگذرم ....
خلاصه از خونه رفتم بیرون و پیش خاله بزرگم که حرفش رو اونا خیلی تاثیر داشت رفتم ....
کلی هم گریم گرفته بود البته حرفام همه منطقی بود...اما خوب منم کمی از قبل عصبی بودم و همین این مشگل رو واسم تشدید کرده بود
بله خاله جون هم که همیشه بر این اعتقاد بود که من خیلی تحملم زیاده و مادرم اینا دیگه زیادی من رو بزرگ فرض میکنن و
با خیال راحت کلی از مشگلات رو رو دوش من هم میذارن حق رو به من داد
و اینقدر هندونه زیر بغلم گذاشت که وسط گریه احساس میکردم رو فضا سیر میکنم....
خاله اومد خونمون وشروع به گفتن اینکه....
:شما میدونید که لایق این بچه نیستین...مگه این بچه چند سالشه به خدا اگه بچه های ما بودن اینقدر مقاومت نمیکردن
شایدم خیلی خطاها ازشون سر میزد... 8 ماه همه مسئولیتهای خونه با اون بود بدون بودن مادر کارای خونه دانشگاه ووو
این بچه صداش در نیومد وسر هر ترم مشگلاتیکه بیچاره...و کلی چیزای دیگه (به نفع من)که من نمیتونم بنویسم اینجا...
خوب مونده بود بهار جون و مهندس که همسایمونن ومثل اعضای خوانواده ام هستن وتاثیر دوصد چندانی رو پدرو مادرم دارن...
بهار هم حرفایی شبیه خاله ...
ندام که هر وقت باهم حرف میزدیم چنان ققققاااربااانت برم الهی میگفت(قربونت برم الهی) که کلی تاثیرات مثبت داشت
بعد از 2 روز به یاد خواهرم افتادم که برای اولین و اولین بار 1 هفته ازش بیخبر بودم
طفلی خواهر مهربونم وقتی من گریه کنم اون اصلا نمیتونه جلو خودش رو بگیره....
تا 45 دقیقه بهش فرصت حرف زدن ندادم
آخرشم گفتم باز میخوای سرم گول بمالی و من رو دعوت به منطقی بودن و پذیرفتن یه سری .....بفرما
گفت نه عزیز دلم فقط میخوام بگم که خانوم روحانی (استاد ماوراءالطبیمون)به یکی از شاگردا که به قول خودمون شاگرد اول
گفته که مواظب رفتاراتون باشین همه شاگردا تو این مدت قراره که امتحان بشین
خانوم روحانی هم خودش خیلی آشفته بود
لیلا جون اگه بدونی تو این مدتیکه از هم بیخبر بودیم من چقدر مشگلات داشتم همینطور بهنازو...شراره و(شاگردای دیگه)..
خودمم الان بهم گفتن...
بابا وسیله امتحانت بود و کلی چیزای دیگه که کاش میتونستم بنویسم اینجا...
اما فکر کنم من روفوزه شدم
....امیدوارم که این اتفاق نیفتاده باشه چون من لحظه ای ناشکری نکردم از خدا هم خیلی کمک خواستم
...
اما نه صبوری کردم و نه تونستم پای خواست خدا بذارم دیگه اینجارو نخونده بودم که باز و باز قراره تحملم امتحان شه....
شاید تو پستای بعدی در مورد استادم و کلاسها و اتفاقات جالب اونجا بنویسم....
|
+| نوشته شده توسط
لیلا در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
|