تبليغاتX
Night's Girl
از دست خویش بر تو گزند آید خویشی که هست مایه مرگ خویش باید شکست جان و تنش باید!
 
سلام دوستای خوبم پست قبلیم رو پاک کردم چون ناخواسته موجب ناراحتی یه دوست شده...
|+| نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384  |
 
به اسمان نگاه میکنم غریبند گنگند به اطرافم مینگرم آهسته میگذرند از کنارم هر یک تلاطمی دارند

چه آرامو بی صداست شکستن دور شدن

چه آرام و در خفا بغض فرو خورده میترکد چشمان گریانش را چه کسی میتواند ببیند وقتی خودش نمیداند کی چطور چگونه

آیا درد بدتر از این هست که خودت ندانی که چه بر سرت آمده؟؟؟؟؟

چه راحت میکوبند فرو میریزند و آرام از کنارت میگذرند

گاهی علت خودمانیم....آری چرا همیشه گناهکار دیگران شاید ارزان میفروشیم صداقت و احساس را

چه راحت و آسوده به خود حق میدهند بکوبندو بسوزانند باورهای رویایی را

آخ که گاهی دلم برای اشکها میسوزد مثل ویروسی آلوده با سرعت تمام از چشمان رویایی و شاد به بیرون غلطانده میشوند

کسی نیست که بهشان بگوید چرااا

گاه چه معصومانه دستانمان را در دست غم میگذاریم

حتی نمیپرسیم که به کجا کشیده میشویم

همچون قاصدکی اسیر در پنجه بادی خشمگین

و چه معصومانه تر آزادی را فریاد می کشیم....

|+| نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384  |
 
یه دو هفته ای بود که حسابی بهم ریخته بودم...با همه ادعام به محکم بودن و شاد بودن چیزی از درون آزارم میداد ....

نمیدونم این چه حسی بود ولی همیشه قبل از اینکه یه اتفاق ناخوشایند واسم بیفته تجربش میکردم....

ولی متاسفانه یه چیز خیلی بد دیگه ای هم همراش بود....گفتنش واسم سخت...شاید هم اصلا درست نباشه ولی....

من مدتی از خدا دلگیر بودم(با یه دنیا شرمندگی خدا جونم)....آره وهمین حس بعلاوه ناراحتیهای دیگه حسابی پدرم رو در آورده بود.....

از یاداوری نامش دوری میکردم حس میکردم مدتی باید ازش دور باشم....حسی کاملا غلط و اشتباه.....

واسه اولین بار تو این مدت سردردهای عصبیرو تجربه کردم......

حس میکردم فرشته هامم باهام قهرن(میدونید که همه ما دوتا فرشته داریم که در همه حال مراقب و مواظب ما هستن)....

البته نه اینکه اعمال مارو یادداشت کنن....افکار مسخرهای که تو ذهنمون انداختند.....

چقدر بهم سخت گذشت..انقدر نیروم تحلیل رفته بود که حتی با کسانیکه خیلی کم انرژی منفی داشتن نمیتونستم صحبت کنم.....

سردرد شدید میگرفتم......

کاملا سست بودم ....دیشب تموم شد ...تونستم که......

خیلی به خودم مطمئن بودم....اینکه تحت هیچ شرایطی......البته کمی هم حق داشتم کلافه باشم...

به خاطر یه سری مسائل مجبور بودم وقتم رو براحتی هدر بدم...

بیکاری و اتلاف وقت و احساس ناتوان بودن یا براحتی از کنار بعضی چیزها گذشتن تنها چیزهایی هستن که براحتی میتونن رو اعصابم راه برن....

|+| نوشته شده توسط لیلا در جمعه پنجم اسفند 1384  |
 
 
بالا