
یه دو هفته ای بود که حسابی بهم ریخته بودم...با همه ادعام به محکم بودن و شاد بودن چیزی از درون آزارم میداد ....
نمیدونم این چه حسی بود ولی همیشه قبل از اینکه یه اتفاق ناخوشایند واسم بیفته تجربش میکردم....
ولی متاسفانه یه چیز خیلی بد دیگه ای هم همراش بود....گفتنش واسم سخت...شاید هم اصلا درست نباشه ولی....
من مدتی از خدا دلگیر بودم(با یه دنیا شرمندگی خدا جونم)....آره وهمین حس بعلاوه ناراحتیهای دیگه حسابی پدرم رو در آورده بود.....
از یاداوری نامش دوری میکردم حس میکردم مدتی باید ازش دور باشم....حسی کاملا غلط و اشتباه.....
واسه اولین بار تو این مدت سردردهای عصبیرو تجربه کردم......
حس میکردم فرشته هامم باهام قهرن(میدونید که همه ما دوتا فرشته داریم که در همه حال مراقب و مواظب ما هستن)....
البته نه اینکه اعمال مارو یادداشت کنن....افکار مسخرهای که تو ذهنمون انداختند.....
چقدر بهم سخت گذشت..انقدر نیروم تحلیل رفته بود که حتی با کسانیکه خیلی کم انرژی منفی داشتن نمیتونستم صحبت کنم.....
سردرد شدید میگرفتم......
کاملا سست بودم ....دیشب تموم شد ...تونستم که......
خیلی به خودم مطمئن بودم....اینکه تحت هیچ شرایطی......البته کمی هم حق داشتم کلافه باشم...
به خاطر یه سری مسائل مجبور بودم وقتم رو براحتی هدر بدم...
بیکاری و اتلاف وقت و احساس ناتوان بودن یا براحتی از کنار بعضی چیزها گذشتن تنها چیزهایی هستن که براحتی میتونن رو اعصابم راه برن....
|
+| نوشته شده توسط
لیلا در جمعه پنجم اسفند 1384
|