سلام به همه دوستای خوبم دلم تنگ شده بود اما نمیخواستم دیگه اینجا بیام اما گاهی.....
به خاطر تو نوشتم یادت باشه توییکه لحظه هام رو پر از ستاره های نورانی کردی
گرمی دستات واسم مامن آرامش و عشق شده ...
از تو مهربون که وقتی باهاتم همه غمای دنیا یادم میره..
سال ۸۶ واسم تا اینجا خیلی خوب بود خوب نه..رویایی بوده خدایا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم
که هیچوقت حتی ثانیه ای نمیذاری غم تو دلم بشینه
زندگیم رنگ و بوی دیگه ای به خودش گرفت شاید باورتون نشه که هر صبحی که از خواب بلند میشم ناخداگاه خدارو شکر میکنم
واسه اونم جای تعجبه که چرا الانا اینقدر به هم وابسته شدیم نمیدونم شاید خواست خداست چون این روزا نیاز روحیم به یه دوست اونم دوستی مثل حامد خیلی بیشتره
راستی قراره بریم پیش باباش یه کم خجالت میکشم ..فکر کنم باباش شاخ در بیاره من شیطون کوچولوحامد به معنای واقعی بزرگ آروم بچه درس خونه سر به راه حتما کلی تعجب میکنه ما دوتا دوجور متفاوت بهم نزدیکیم و....(البته بابای حامد مثل من شیطونه و این خوبه)
حامد میدونم این متن رو میخونی میدونی خنده دارترین اتفاقی که بینمون افتاده چی؟؟؟تو پارک جهان کودک داشتیم قدم میزدیم گفتم بریم رو تاب بشینیم و حرف بزنیم تاب اشغال بود گفتم بریم رو چرخ و فلک بشینیم اول فکر کرد اشتباه شنید وقتی اصرارم رو دید گفت:آخه عزیزم من خجالت میکشم منم مثل دختر کوچولوهای لوس گفتم توروخدا خجالت نداره کهههههه
با لبخند نشست اما من ننشستم و شروع به چرخوندنش کردم آخیییی نااازی چشماش رو بسته بود خیلی وحشت کرده بود
لیلا:حامد خیلی سوسولی وقتی با منی باید عادت کنی
بزرگترین تحدید حامد:کیفت دستم اگه تند تر بچرخونی میافته پایین
خیلی خوب بود چون حسابی راه افتاد....
خدارو شکر میکنم بخاطر وجودت تو زندگیم لذت با تو بودن رو با دنیا لذت عوض نمیکنم و احساس میکنم خواست خدا بود چون برکت وجودمون رو بهم داد و وقتی با همیم آرومیم
کلی اتفاقات خنده دار هم افتاد که تو پستای بعدیم مینویسم
|
+| نوشته شده توسط
لیلا در جمعه هفتم اردیبهشت 1386
|