به

اسمان نگاه میکنم غریبند گنگند به اطرافم مینگرم آهسته میگذرند از کنارم هر یک تلاطمی دارند
چه آرامو بی صداست شکستن دور شدن
چه آرام و در خفا بغض فرو خورده میترکد چشمان گریانش را چه کسی میتواند ببیند وقتی خودش نمیداند کی چطور چگونه
آیا درد بدتر از این هست که خودت ندانی که چه بر سرت آمده؟؟؟؟؟
چه راحت میکوبند فرو میریزند و آرام از کنارت میگذرند
گاهی علت خودمانیم....آری چرا همیشه گناهکار دیگران شاید ارزان میفروشیم صداقت و احساس را
چه راحت و آسوده به خود حق میدهند بکوبندو بسوزانند باورهای رویایی را
آخ که گاهی دلم برای اشکها میسوزد مثل ویروسی آلوده با سرعت تمام از چشمان رویایی و شاد به بیرون غلطانده میشوند
کسی نیست که بهشان بگوید چرااا
گاه چه معصومانه دستانمان را در دست غم میگذاریم
حتی نمیپرسیم که به کجا کشیده میشویم
همچون قاصدکی اسیر در پنجه بادی خشمگین
و چه معصومانه تر آزادی را فریاد می کشیم....
|
+| نوشته شده توسط
لیلا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
|