تبليغاتX
Night's Girl -
از دست خویش بر تو گزند آید خویشی که هست مایه مرگ خویش باید شکست جان و تنش باید!
 
میگن زندگی پر تطلاطمی داری ..

راست میگن

میگن اتفاق زیاد تو زندگیت می افته..

راست میگن

میگن آدمهای دوروبرت و دوستات یه کم متفاوت وعجبن

راست میگن

میکن همیشه به لب پرتگاه میرسی و به طرز عجیبی نجات پیدا میکنی

آره

میگن خدا خیلی دوست داره هیچوقت طاقت گریه هات رو نداره

راست میگن

شاید به این دلیل بود که من 2 تا دنیای کاملا متفاوت از هم رو تجربه کردم

یه دنیای دیگه ساختم و توش همه چیز فرق میکرد

لیلا شد رویا...یه چیز از زندگیم حذف شد......دلم صاف شدو چشمام به آسمون..

ازش چیز دیگه خواستم...شاید گاهی اوقات رویاهام رو...

بعضی روزها عاشق عاشق بودم...بعضی روزا آزاد آزاد

دیگه مثل قبل فقط راه نمیرفتم ..گاهی وقتا پرواز میکردم

مدتها بود که خودم رو خفه کرده بودم..اما یه بار فریاد کشیدم..

چه لذتی داشت...

خیلی فکر کردم ساعتها نه روزها ..روزها نه هفته ها..نه نه ماهها

عقب موندم چون اینقدر گرم عجایب بودم که بعضی اصلهارو فراموش کردم..

خوب باید تاوان پس میدادم...اینهمه تجربه اینهمه ناشناخته ها باید بهاش صرف وقت میبود

خیلی گرون اما باید میپرداختم...

پرداخت هزینه یعنی دور موندن از اصل و این دور موندن یک بار دیگه دربندم کرد...اسیر

بهای آزادی اولم اسارت دومم بود

من یه بار طعم آزادی رو چشیده بودم اینبار سختتره در بند موندن..

یه تفاوت دیگه هم هست...دیگه رمقی واسم نمونده...

تو سلول خودم فرار میکنم..تو سلول فرار!!!!

فقط خسته میشم فایده ای نداره

چی میتونه اینبار آزادم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط لیلا در جمعه هجدهم فروردین 1385  |
 
 
بالا