چطور میتوانم دهانم را ببندم و چیزی نگویم؟
چگونه چشمانم را به روی حقیقت ببندم و دم بر نیارم که مبادا بگویند که او دیگر زیادی...
خدایا چطور... فراموش کنم...آنقدر زود دعایم را مستجاب کردی که اختیار اشکهایم را نداشتم بدنم میلرزید...
گریستن برای اینهمه لطفت...خدایا الهه آسمانی من میپرستمت...میپرستمت..میپرستمت
خدایا چرا پس گاهی غم در درونم رخنه میکند؟؟خدایا غم یعنی بی ایمانی؟؟
آن دلتنگی و سستی که گاهی به سراغم میاید یعنی نادیده گرفتن لطفت؟؟
اگر اینگونست مرا ببخش...ایمانم را افزون کن که تو قدرتمندترینی
خدایا چگونه مقررم میکنی که از اعجازت برای کسی بگویم که تشنه توجه تو بود..
احساس کرده بود که اگر ماندم و کارهایم را رها کردم باید پیامی به او میدادم
گاهی احساس میکنم چطور ممکن است بزرگترین رویاهایم به حقیقت بپیوندد...اما نشانم دادی که براورده کردن ناممکن ترینهابرایت آسانترین کار است
میخواهم صبوری کنم میخواهم روزه صبوری بگیرم روزه دلتنگی بگیرم....ودر تمام آن لحظات به تو روی آورم
ثانیه های دلتنگی ام را به تو میاندیشم
براستی چه لذتی از این بالاتر؟؟
هر زمان که کتاب مقدست را میگشایم انگار تمامی درهای رحمت برویم گشوده میشود
چطور نادیده بگیرم؟؟؟؟
هر بار گفتم مگر میشود؟ شایداین ناشی از تلقین مثبت یا دیده همیشه خوشبین من باشد...
نه یکبار نه چند بار بلکه هزاران بار قدرتت را به من نمایاندی چطور بدنم به لرزه نیفتد
خدایا برای که بگویم؟..که هر گاه دستانم را بالا بردم دستانم را گرفتی
معبود من این لیاقت را نصیبم گردان که روزی هزاران بار سجده ات کنم تا ذره ای از لطفت رو با محبت ناچیزم جبران کنم
موهبتی که خودت در درونم به ودیعه گذاشتی و آنرا موجب پروازم قرار داری
خدایا خدایا خدایا هیچگاه دستانم را رها مکن...
|
+| نوشته شده توسط
لیلا در شنبه ششم خرداد 1385
|