<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Night&apos;s Girl</title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/</link>
<description>از دست خویش بر تو گزند آید خویشی که هست مایه مرگ خویش  باید شکست جان و تنش  باید!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Apr 2007 08:10:23 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>سلام به همه دوستای خوبم دلم تنگ شده بود اما نمیخواستم دیگه اینجا بیام اما گاهی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر تو نوشتم یادت باشه توییکه لحظه هام رو پر از ستاره های نورانی کردی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرمی دستات واسم مامن آرامش و عشق شده ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تو مهربون که وقتی باهاتم همه غمای دنیا یادم میره..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال ۸۶ واسم تا اینجا خیلی خوب بود خوب نه..رویایی بوده خدایا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که هیچوقت حتی ثانیه ای نمیذاری غم تو دلم بشینه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگیم رنگ و بوی دیگه ای به خودش گرفت شاید باورتون نشه که هر صبحی که از خواب بلند میشم ناخداگاه خدارو شکر میکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه اونم جای تعجبه که چرا الانا اینقدر به هم وابسته شدیم نمیدونم شاید خواست خداست چون این روزا نیاز روحیم به یه دوست اونم دوستی مثل حامد خیلی بیشتره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی قراره بریم پیش باباش یه کم خجالت میکشم ..فکر کنم باباش شاخ در بیاره من شیطون کوچولوحامد به معنای واقعی بزرگ آروم بچه درس خونه سر به راه حتما کلی تعجب میکنه ما دوتا دوجور متفاوت بهم نزدیکیم و....(البته بابای حامد مثل من شیطونه و این خوبه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حامد میدونم این متن رو میخونی میدونی خنده دارترین اتفاقی که بینمون افتاده چی؟؟؟تو پارک جهان کودک داشتیم قدم میزدیم گفتم بریم رو تاب بشینیم و حرف بزنیم تاب اشغال بود گفتم بریم رو چرخ و فلک بشینیم اول فکر کرد اشتباه شنید وقتی اصرارم رو دید گفت:آخه عزیزم من خجالت میکشم منم مثل دختر کوچولوهای لوس گفتم توروخدا خجالت نداره کهههههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با لبخند نشست اما من ننشستم و شروع به چرخوندنش کردم آخیییی&amp;nbsp; نااازی چشماش رو بسته بود خیلی وحشت کرده بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیلا:حامد خیلی سوسولی وقتی با منی باید عادت کنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگترین تحدید حامد:کیفت دستم اگه تند تر بچرخونی میافته پایین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوب بود چون حسابی راه افتاد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدارو شکر میکنم بخاطر وجودت تو زندگیم لذت با تو بودن رو با دنیا لذت عوض نمیکنم و احساس میکنم خواست خدا بود چون برکت وجودمون رو بهم داد و وقتی با همیم آرومیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی اتفاقات خنده دار هم افتاد که تو پستای بعدیم مینویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2007 08:10:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علت غیبت</title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>سلام به همه دوستای خوبم خیلی دلم براتون تنگ شده بود واسه وبلاگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی سرم شلوغ بود تو این مدت...لطف خدا مثل همیشه شامل حالم شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاق خیلی خوبیکه بیشتر شبیه یه معجزه بود کار گیر آوردنم بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زودتر از اونکه فکر میکردم اومدم تهران یه کار خیلی خوب با یه حقوق خیلی خوب(آخ جووووون)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان دارم از سایت علم و صنعت اینارو مینویسم هنوز سیستمم رو نیاوردم تهران..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو محل کارم کامپیوتر دارم که یسره به نت وصله اما نمیتونم واسه کار شخصی فعلآ ازش استفاده کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون کارم خیلی نیاز به دقت داره با توجه به اینکه تازه کار هم هستم باید حواسم بیشتر جمع باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه ۲۰ روز اومدم اینجا که بابا و مامان هر دو اومدن تهران که&amp;nbsp;دلمون تنگ شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا هم که هر روز میزنگه اصلآ فکر نمیکردم اینقدر زیاد دوستم داشته باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب اگه یکی واقعا ادم رو دوست داشته باشه&amp;nbsp;ندیدنش واسش مشگله نمیتونه دوری رو تحمل کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه غیر این باشه مسلمآ آدم به اصل دوست داشتن شک میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسم دعا کنید موانع دیگه هم از سر راهم برداشته شه که به کارم لطمه نزنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی منم دلم واسه خونمون اتاقم تختم عروسکهام(نخندین به من)تنگ شده...البته ساعت کاریم از ۸ صبح تا ۴ عصره کمتر وقت دلتنگی دارم اما..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Sep 2006 11:33:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;https://www.sharemation.com/touraj/armsofanangeltop.jpg?uniq=-10kcmk&quot; align=baseline border=0&gt;تو این مدت اتفاقات غم انگیز اما عجیبی افتاد....مام شدیم عروسکهای خیمه شب بازی خدا جون..
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل اینکه خیلی هم تو این مدت حال کرد کلی هم تو دلش به من خندید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه 10 روزی داشتم دق میکردم اینقدر عصبی بودم که حسابی اطرافیان رو غاز (گاز)گرفتم یعنی اذیت کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدارو شکر اینقدر دوسم دارن که تحمل میکنن و به دل نمیگیرن...اگرچه که عذاب وجدانش واسم موند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم عصبی بودم که دیگه پدرو مادرم یعنی در واقع پدرم یه غاز گنده تر من رو گرفت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه داشتم خفه میشدم.....3روز شام و نهار نخوردم پام رو از اتاقم بیرون نذاشتم....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقدر بهم فشار اومده بود که دیدم اینجوری نمیشه تو خونه بمونم دیگه چیزی ازم باقی نمیمونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه در مواقع ناراحتی به خواهرم زنگ میزنم و با وجود بزرگترین غمها همه چیز درست میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تو تمام اون مدت خبری ازش نگرفتم خودم میدونستم نوشداروی من اونجاست اما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه گرسنگی هم بدجور بهم فشار آورده بود(از اونجاییکه خیلی هم شکمو هستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طرفی هم نمیتونستم خونه رو به مقصد میهمانی خونه خواهر جون و خاله جون وندا ایناو دوستداران دیگه ترک کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون کلی کارای نیمه تمام تو خونه داشتم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیتونستم فکر اون غاز بابام رو هم از سرم بیرون کنم یا بگذرم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه از خونه رفتم بیرون و پیش خاله بزرگم که حرفش رو اونا خیلی تاثیر داشت رفتم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی هم گریم گرفته بود البته حرفام همه منطقی بود...اما خوب منم کمی از قبل عصبی بودم و همین این مشگل رو واسم تشدید کرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله خاله جون هم که همیشه بر این اعتقاد بود که من خیلی تحملم زیاده و مادرم اینا دیگه زیادی من رو بزرگ فرض میکنن و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خیال راحت کلی از مشگلات رو رو دوش من هم میذارن حق رو به من داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینقدر هندونه زیر بغلم گذاشت که وسط گریه احساس میکردم رو فضا سیر میکنم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاله اومد خونمون وشروع به گفتن اینکه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;:شما میدونید که لایق این بچه نیستین...مگه این بچه چند سالشه به خدا اگه بچه های ما بودن اینقدر مقاومت نمیکردن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شایدم خیلی خطاها ازشون سر میزد... 8 ماه همه مسئولیتهای خونه با اون بود بدون بودن مادر کارای خونه دانشگاه ووو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بچه صداش در نیومد وسر هر ترم مشگلاتیکه بیچاره...و کلی چیزای دیگه (به نفع من)که من نمیتونم بنویسم اینجا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب مونده بود بهار جون و مهندس که همسایمونن ومثل اعضای خوانواده ام هستن وتاثیر دوصد چندانی رو پدرو مادرم دارن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهار هم حرفایی شبیه خاله ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ندام که هر وقت باهم حرف میزدیم چنان ققققاااربااانت برم الهی میگفت(قربونت برم الهی) که کلی تاثیرات مثبت داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از 2 روز به یاد خواهرم افتادم که برای اولین و اولین بار 1 هفته ازش بیخبر بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طفلی خواهر مهربونم وقتی من گریه کنم اون اصلا نمیتونه جلو خودش رو بگیره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا 45 دقیقه بهش فرصت حرف زدن ندادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرشم گفتم باز میخوای سرم گول بمالی و من رو دعوت به منطقی بودن و پذیرفتن یه سری .....بفرما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت نه عزیز دلم فقط میخوام بگم که خانوم روحانی (استاد ماوراءالطبیمون)به یکی از شاگردا که به قول خودمون شاگرد اول&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته که مواظب رفتاراتون باشین همه شاگردا تو این مدت قراره که امتحان بشین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانوم روحانی هم خودش خیلی آشفته بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیلا جون اگه بدونی تو این مدتیکه از هم بیخبر بودیم من چقدر مشگلات داشتم همینطور بهنازو...شراره و(شاگردای دیگه)..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودمم الان بهم گفتن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا وسیله امتحانت بود و کلی چیزای دیگه که کاش میتونستم بنویسم اینجا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما فکر کنم من روفوزه شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;....امیدوارم که این اتفاق نیفتاده باشه چون من لحظه ای ناشکری نکردم از خدا هم خیلی کمک خواستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نه صبوری کردم و نه تونستم پای خواست خدا بذارم دیگه اینجارو نخونده بودم که باز و باز قراره تحملم امتحان شه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید تو پستای بعدی در مورد استادم و کلاسها و اتفاقات جالب اونجا بنویسم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jun 2006 22:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناجات من</title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور میتوانم دهانم را ببندم و چیزی نگویم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چگونه چشمانم را به روی حقیقت ببندم و دم بر نیارم که مبادا بگویند که او دیگر زیادی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا چطور... فراموش کنم...آنقدر زود دعایم را مستجاب کردی که اختیار اشکهایم را نداشتم بدنم میلرزید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریستن برای اینهمه لطفت...خدایا الهه آسمانی من میپرستمت...میپرستمت..میپرستمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا چرا پس گاهی غم در درونم رخنه میکند؟؟خدایا غم یعنی بی ایمانی؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن دلتنگی و سستی که گاهی به سراغم میاید یعنی نادیده گرفتن لطفت؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر اینگونست مرا ببخش...ایمانم را افزون کن که تو قدرتمندترینی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا چگونه مقررم میکنی که از اعجازت برای کسی بگویم که تشنه توجه تو بود..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس کرده بود که اگر ماندم و کارهایم را رها کردم باید پیامی به او میدادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی احساس میکنم چطور ممکن است بزرگترین رویاهایم به حقیقت بپیوندد...اما نشانم دادی که براورده کردن ناممکن ترینهابرایت آسانترین کار است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواهم صبوری کنم میخواهم روزه صبوری بگیرم روزه دلتنگی بگیرم....ودر تمام آن لحظات به تو روی آورم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثانیه های دلتنگی ام را به تو میاندیشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براستی چه لذتی از این بالاتر؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر زمان که کتاب مقدست را میگشایم انگار تمامی درهای رحمت برویم گشوده میشود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور نادیده بگیرم؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر بار گفتم مگر میشود؟ شایداین ناشی از تلقین مثبت یا دیده همیشه خوشبین من باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه یکبار نه چند بار بلکه هزاران بار قدرتت را به من نمایاندی چطور بدنم به لرزه نیفتد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا برای که بگویم؟..که هر گاه دستانم را بالا بردم دستانم را گرفتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معبود من این لیاقت را نصیبم گردان که روزی هزاران بار سجده ات کنم تا ذره ای از لطفت رو با محبت ناچیزم جبران کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موهبتی که خودت در درونم به ودیعه گذاشتی و آنرا موجب پروازم قرار داری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا خدایا خدایا هیچگاه دستانم را رها مکن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 May 2006 19:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>دنبال چی میگردیم؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرکی تو این دنیا یه چیز واسش مهم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثروت تحصیل زیبایی اراده شهامت قدرت سلامتی ووو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تحصیل؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا( .).با داشتن اونهمه معلومات و تحصیلات باز دنبال آرامش میگشت؟؟؟چرا گاهی از دنیا شاکی بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثروت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اینهمه از ثروتمنداییکه دورو برمون میبینیم مینالن؟یه چیز دیگه میخوان...باز هم میخوان همه چی میخوان حتی پول بیشتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیبایی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو روز قبل دختری رو دیدم که تا چند دقیقه خشکم زد زیباییش خیره کننده بود عجیب بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونید بهم چی گفتن؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فاحشه بود با یه داستان زندگی بسیار غم انگیز...خیلی دلم سوخت همش به این فکر میکردم که واسه داشتن یه زندگی آروم که مال خودش باشه چی میتونست کم داشته باشه که با داشتن چنین چهره ای فاحشه باشه....اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلامتی؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اینهمه آدمهای سالم با وجود دیدن افراد معلول یا نابینا یا ناتوان جسمی باز قدر سلامتشون رو نمیدونن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدرت؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید همیشه قدرتمند تر از اون وجود داشت که دلش بخواد جای اون باشه...آره آدم قدرتمندم دیدم...باز هم شاکی بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینهمه آدمیکه دوروبرمون هستن به یقین یه چیز برجسته تو زندگیشون هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما باز شاکی هستن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه با داشتن خیلی چیزها برای بدست آوردن چیزهای بیشتر و بهتر تلاش کنن بحثش جداست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه نه ...اونا از اوضاشون ناراضی هستن مینالن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی وقتا به این فکر میکنم که اگه از اوضاع کنونی رها شم و بخوام شروع به کار و زندگی مستقل کنم ممکن طالب بدست اوردن چی بشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا پس(..)با داشتن اینهمه سختی و تنهایی و مسئولیت اینهمه مشگلات باز همیشه دستش بالاست و امیدواره و با شهامت میجنگه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی میخوایم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرامش؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفاه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید فقط دلمون بخواد که از خودمون راضی باشیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید بعضی وقتا کسیکه بهش تکیه کنیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسیکه به تواناییهای اون تکیه کنیم و خودمون رو بکشیم کنار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از زحمت اون بهره ببریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا تنها با دیدن روحیات اون روحیه بگیریم با وجود اون شاد بشیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه اینکه خودمون به همه اون چیزها برسیم خودمون تلاش کنیم یا ریشه شاد بودن دیگران رو پیدا کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 800px; HEIGHT: 492px&quot; height=534 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www3.worldisround.com/photos/14/90/314_o.jpg&quot; width=800 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 May 2006 23:24:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>میگن زندگی پر تطلاطمی داری ..&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 267px; HEIGHT: 433px&quot; height=468 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;https://www.sharemation.com/touraj/9515dcde1e4d6d38.jpg?uniq=sjwoyt&quot; width=267 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست میگن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن اتفاق زیاد تو زندگیت می افته..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست میگن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن آدمهای دوروبرت و دوستات یه کم متفاوت وعجبن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست میگن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میکن همیشه به لب پرتگاه میرسی و به طرز عجیبی نجات پیدا میکنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن خدا خیلی دوست داره هیچوقت طاقت گریه هات رو نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست میگن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید به این دلیل بود که من 2 تا دنیای کاملا متفاوت از هم رو تجربه کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه دنیای دیگه ساختم و توش همه چیز فرق میکرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیلا شد رویا...یه چیز از زندگیم حذف شد......دلم صاف شدو چشمام به آسمون..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازش چیز دیگه خواستم...شاید گاهی اوقات رویاهام رو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی روزها عاشق عاشق بودم...بعضی روزا آزاد آزاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه مثل قبل فقط راه نمیرفتم ..گاهی وقتا پرواز میکردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتها بود که خودم رو خفه کرده بودم..اما یه بار فریاد کشیدم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه لذتی داشت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی فکر کردم ساعتها نه روزها ..روزها نه هفته ها..نه نه ماهها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عقب موندم چون اینقدر گرم عجایب بودم که بعضی اصلهارو فراموش کردم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب باید تاوان پس میدادم...اینهمه تجربه اینهمه ناشناخته ها باید بهاش صرف وقت میبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی گرون اما باید میپرداختم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرداخت هزینه یعنی دور موندن از اصل و این دور موندن یک بار دیگه دربندم کرد...اسیر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهای آزادی اولم اسارت دومم بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یه بار طعم آزادی رو چشیده بودم اینبار سختتره در بند موندن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه تفاوت دیگه هم هست...دیگه رمقی واسم نمونده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو سلول خودم فرار میکنم..تو سلول فرار!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط خسته میشم فایده ای نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی میتونه اینبار آزادم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Apr 2006 22:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/touraj/1137195955.jpg?uniq=-10kenc&quot; align=baseline border=0&gt;گاهی اوقات بعضی تجربه ها حس غریبی دارن...... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده تا بحال کاری بکنید و بعد از کارتون پشیمون بشید؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی وقتا آدم حس میکنه داره له میشه..واسه همین تاب دیدن وجود خورد شدش رو نداره..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;. اونوقت تصمیمی میگیره که.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی این روزا دوروبرم شلوغ...همه به چهره شادم عادت دارن خیلی سعی میکنم که شاد باشم اما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو میافتم...میرم تو اتاقم در رو قفل میکنم گوشام رو میگیرم سرم رو میبرم زیر بالش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر تظاهر کنم که دارم به هیچی فکر نمیکنم چقدر تظاهر کنم که همون آدم قبلم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه آدم قبل نیستم...تغییراتی تو زندگیم بوجود اومد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم که از شلوغی خسته شدم دیگه نمیام بیرون..خواستم خونه بمونم که ندا زنگ زد گفت منم میام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه هستن یه40 نفری میشدیم..رفتم کلی حالم بهتر شد بعد از شام 13 نفر از دختر خاله پسرخاله ها رفتیم دریا..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عده آتیش روشن کرده بودن ماشین رو هم آوردن تو شنها و شروع به بزن و برقص کردن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم جمعیت 10 نفریشون شد 50 نفر همه جمع شده بودن...اما 1 ساعت نگذشت که اومدن که گیر بدن که همه مجبور شدن متفرق بشن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته به خاطر این بود که تو منطقه آزاد بود اگه تو شهرک بود گیر نمیدادن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال یه حالی هم از جمعیت گرفتن ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تونستم تا ساعتی نگرانیهای قلبیم رو مخفی کنم اما باز..انگار یه چیز وجودم رو آزار میده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیمم درست بود یا غلط...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو چیز دیگه رو هم تجربه کردم و اون اینکه چقدر یه عشق میتونه تو زندگی آدم تاثیر خوبی داشته باشه و بالعکس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پیچوندن یه خواستگار سمج و زبون نفهم میتونه همه نیروی آدم رو تحلیل ببره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینکه یه تصمیم میتونه بهاش بدست آوردن یا از دست دادن همه زندگی آدم بشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه برخورد یه حرف یه هیجان نابجا یه رفتار کودکانه یه گذشت یه قلب همربون یه دوست داشتن صادقانه یه دل کوچولو که طاقتش کم باشه و..............یه آرزو از ته دلم واسه رهایی از این برزخ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید البته دوست داشتن ارزش شکسته شدن غرور رو داشته باشه شایدم نه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Mar 2006 21:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>سلام دوستای خوبم پست قبلیم رو پاک کردم چون ناخواسته موجب ناراحتی یه دوست شده... </description>
<pubDate>Sun, 19 Mar 2006 09:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>به &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 502px; HEIGHT: 434px&quot; height=475 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/touraj/1137953230.jpg?uniq=5yuxv4&quot; width=470 align=baseline border=0&gt;اسمان نگاه میکنم غریبند گنگند به اطرافم مینگرم آهسته میگذرند از کنارم هر یک تلاطمی دارند 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه آرامو بی صداست شکستن دور شدن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه آرام و در خفا بغض فرو خورده میترکد چشمان گریانش را چه کسی میتواند ببیند وقتی خودش نمیداند کی چطور چگونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا درد بدتر از این هست که خودت ندانی که چه بر سرت آمده؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه راحت میکوبند فرو میریزند و آرام از کنارت میگذرند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی علت خودمانیم....آری چرا همیشه گناهکار دیگران شاید ارزان میفروشیم صداقت و احساس را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه راحت و آسوده به خود حق میدهند بکوبندو بسوزانند باورهای رویایی را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخ که گاهی دلم برای اشکها میسوزد مثل ویروسی آلوده با سرعت تمام از چشمان رویایی و شاد به بیرون غلطانده میشوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی نیست که بهشان بگوید چرااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاه چه معصومانه دستانمان را در دست غم میگذاریم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی نمیپرسیم که به کجا کشیده میشویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچون قاصدکی اسیر در پنجه بادی خشمگین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چه معصومانه تر آزادی را فریاد می کشیم.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Mar 2006 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nightsgirl.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 499px; HEIGHT: 304px&quot; height=438 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/touraj/rainysolitude1.jpg?uniq=-29kvay&quot; width=545 align=baseline border=0&gt;یه دو هفته ای بود که حسابی بهم ریخته بودم...با همه ادعام به محکم بودن و شاد بودن چیزی از درون آزارم میداد ....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم این چه حسی بود ولی همیشه قبل از اینکه یه اتفاق ناخوشایند واسم بیفته تجربش میکردم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی متاسفانه یه چیز خیلی بد دیگه ای هم همراش بود....گفتنش واسم سخت...شاید هم اصلا درست نباشه ولی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مدتی از خدا دلگیر بودم(با یه دنیا شرمندگی خدا جونم)....آره وهمین حس بعلاوه ناراحتیهای دیگه حسابی پدرم رو در آورده بود.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یاداوری نامش دوری میکردم حس میکردم مدتی باید ازش دور باشم....حسی کاملا غلط و اشتباه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه اولین بار تو این مدت سردردهای عصبیرو تجربه کردم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس میکردم فرشته هامم باهام قهرن(میدونید که همه ما دوتا فرشته داریم که در همه حال مراقب و مواظب ما هستن)....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته نه اینکه اعمال مارو یادداشت کنن....افکار مسخرهای که تو ذهنمون انداختند.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر بهم سخت گذشت..انقدر نیروم تحلیل رفته بود که حتی با کسانیکه خیلی کم انرژی منفی داشتن نمیتونستم صحبت کنم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سردرد شدید میگرفتم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاملا سست بودم ....دیشب تموم شد ...تونستم که......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی به خودم مطمئن بودم....اینکه تحت هیچ شرایطی......البته کمی هم حق داشتم کلافه باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر یه سری مسائل مجبور بودم وقتم رو براحتی هدر بدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیکاری و اتلاف وقت و احساس ناتوان بودن یا براحتی از کنار بعضی چیزها گذشتن تنها چیزهایی هستن که براحتی میتونن رو اعصابم راه برن....&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Feb 2006 12:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nightsgirl&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>nightsgirl</dc:creator>
<guid>http://nightsgirl.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
